رباعیات شیخ بهایی
| ای صاحب مسله! تو بشنو از ما | تحقیق بدان که لامکان است خدا | |
| خواهی که تو را کشف شود این معنی | جان در تن تو، بگو کجا دارد جا |
***
| از دست غم تو، ای بت حور لقا | نه پای ز سر دانم و نه، سر از پا | |
| گفتم دل و دین ببازم، از غم برهم | این هر دو بباختیم و غم ماند به جا |
***
| ای عقل خجل ز جهل و نادانی ما | درهم شده خلقی، ز پریشانی ما | |
| بت در بغل و به سجده پیشانی ما | کافر زده خنده بر مسلمانی ما |
***
| دوش از درم آمد آن مه لاله نقاب | سیرش نه بدیدیم و روان شد به شتاب | |
| گفتم که : دگر کیت بخواهم دیدن؟ | گفتا که: به وقت سحر، اما در خواب ........... |
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۱۵ ساعت 13:21 توسط رسول جاویدان - گروه ادبیات
|